تبليغاتX
ســــــــوته دلان

ســــــــوته دلان

خود درگیریِ عمومی !

روحش شاد، ماهاتما گاندی را می گویم، مردی حقیقت جو و آزادی خواه که گفت سربازانی که همدیگر را نمیشناسند، با هم میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند..! برای ما گفته! برای ما که جماعت عجیبی هستیم! بحث می کنیم، بی هدف، بی نتیجه، بیهوده!  شواهد و قراین نشان می دهد که هیچ ملتی به اندازه ی ملت این سرزمین دچار خود درگیری نیست! دفاع می کنیم، تکذیب می کنیم، به رخ می کشیم، دانسته های خود را ! از دید هر دو طرف، بیان و انتقال نظرات، چیزی جز توهین نیست! حرف هایی میزنم ناسازگار با مذاق تو ! حرف از ایرانی سکولار، و تو می ترسی که مبادا چیزی از دست دهی! من پرونده ی خرافات را مرور میکنم و تو حرف از شستشوی مغزی میزنی! تو از من ایراد میگیری و من از تو ! همه ی اینها بماند، چرا که هر کدام بحثی مفصل دارد..! اما مساله ای که سخت من را آزار می دهد این است که تو خود را برترین میدانی و من را بدترین! خود را قدیس و پاک ترین میدانی و من را نا پاک ترین! (حکایت خدای تو، خدای من) که اگر خدایی هست، از تو خشنود است و از من ناخشنود..! اگر بهشت و جهنمی هست، جایگاه تو در بهشت و من در جهنم...! زیادی توهم زده ای هموطن ...

******


دانلود نوشت: گل پونه ها.. ایرج بسطامی.. به افتخارِ جناب کاوسی 

حجم: 3،66 کیلو بایت || دانلود ||


فوت نوت: بعضی از خواننده ها برای جلب توجه چه کارهایی که نمیکنن! گند زدی شاهین خان!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

چشم بندی !


چشاتو ببند ! نه، الان نه! خط پایین رو بخون بعد ببند ! 

چشاتو که سفت بسته نگهداری، هم تو زحمتی، هم دنیا تیره تر بنظر میاد...

بنابراین زیاد سخت نگیر ...

همین ...

******

فوت نوت1: دو سه روز نبودم طبق معمول باز تعدادی از کامنتای پست قبل بی جواب موند ! هوا که خوب باشه میزنم بیرون، اینه که کمرنگم! چقدر باید عذر خواهی کنم منِ بی مسئولیتِ پیرمرد !

فوت نوت2: روز مادر مبارک

فوت نوت3: عکس هِدر کار کسی نیست جز حسنی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

فرار از مغزهای آلوده !

یه ظرف بزرگ رو در نظر بگیرید، در محیطی تاریک و مرطوب با شرایطی مناسب برای رشد میکروب ها، که هر کی از راه رسید یه مشت آشغال و (ببخشید، تف) انداخت داخل ظرف و با گذشت زمان، این ظرف انقدر کثیف و چندش آور شده که حتی رغبت نمی کنی تا فاصله ی چند متری بهش نزدیک بشی! کسی هم برای پاکسازی و تمیز کردن ظرف اقدام نمیکنه! بوی گندش تمامِ اون فضا رو گرفته ...

ذهن و مغز آدم های خرافاتی هم مثل این ظرفِ چندش آور شده که مشت مشت خرافات ریختن تو ذهنشون و آلودگی تا حدی نفوذ کرده که دیگه نمیشه کاریش کرد..! میدونی نمیشه اما گاهی سعی میکنی با یک بیت شعر یا انتقال جمله ای از بزرگان، تلنگری بزنی تا بلکه طرف برای دقایقی هم که شده به فلان عقیده ی سوخته ای که در هیچ جای دنیا رایج نیست فکر کنه! بعد یاد حرف نخست وزیر سابق بریتانیا میفتی که میگه سخت ترین کارِ دنیا قانع کردن احمقِ ! بله، کسی که از بدو تولد، سال ها همراه با خرافات هایی که به خوردش دادن بزرگ شده، محاله یک روزِ تغییر کنه...

******

چش قلمبه نوشت: ف عکس منو به دوستش نشون داده، طرف گفته آخی نازی دوازده سالشه؟!! شما هم به منِ پیرمرد نگید جوجو (!) بابا، من بهمن 27 سال دارم!

 

دانلود نوشت1: درویــــــش ... گلپا ... به افتخارِ جناب سامع || حجم: یک مگا بایت || دانلود ||

 

دانلود نوشت2: بارون .. محمد خان بابایی .. به افتخارِ بانوی بهمن ماه ||

حجم: 3 مگا بایت||دانلود||

 

فوت نوت: تعدادی از کامنت های پست قبل بی جواب موند ! پوزش و این حرفا !



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

بدون شرح !

 

محمد مهدی

******

 

دانلود نوشت ۱: ON THE FLOOR ... جــنیفر لوپز .. به افتخارِ شکیبا (چون خودش فضاییه، یه آهنگ فضایی انتخاب کردم! البته دنبال یه آهنگ از بریتنی اسپیرز بودم ولی اونی که اَنگِ شکی بود پیدا نکردم)

حجم: 1,342 کیلو بایت || دانلود ||

 

دانلود نوشت ۲: هم اتاقی .. علی زارعی .. به افتخارِ کتایون

حجم: 1,377 کیلو بایت || دانلود ||


دانلود نوشت ۳: عاشقانه ... ای شب از رویای تو رنگین شده ... معین ... به افتخارِ مهمون !

حجم: 1،441 کیلو بایت || دانلود ||


فوت نوت: هر موقع "بدون شرح" ارسال کنم، یعنی کلی حرف دارم ولی حال و حوصله ی گفتنشو ندارم! ضمن اینکه روحم شاد نیست، قرین رحمت الهی هم نیست این روحِ خبیثِ مقام منظم بهمنی! آسمان دلمان ابری ست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

نقطه ی کور !

روی برگه ای بنویسید: "خدا"

برگه را مقابل چشمانتان حرکت دهید ..

دور، نزدیک، دور، نزدیک...

در نقطه ای نزدیک، "خدا" نیست خواهد شد ...

و خدا در همین نزدیکی ست ...

در نقطه ی کــــــــــور !!

******

چش قلمبه نوشت: خدا تو جاده ی زندگی انقدر پیچ و خم و پستی بلندی و دست انداز گذاشته که هنوز نصف راه رو نرفته، جلو بندیمون مشکل پیدا کرده ! استغفرالله !


دانلود نوشت: وقتی نیستی .. فریدون فروغی .. به افتخاره توت فرنگی

حجم: 1,551 کیلو بایت || لینک دانلود ||


فوت نوت: بازم میگم، درسته که من آدمِ لا مذهبی هستم ولی آدمِ لامصبی نیستم!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

در چند سانتیمتریِ مــــرگ !

دوشنبه، ساعت چهار بعد از ظهر، کاراکترها تندتر از همیشه و با سرعتی غیر مجاز ثبت میشدن! عجله ای آپ کردم، آماده شدم، خوشگل کردم (!) نشستم روی سفینـَـم و ادکلن لالیکمو زدم و به مقصدِ پارک و هوا خوری راهی شدم! با یکی دو تا از دوستان و آشنایان سلام احوالپرسی کردم. موزیکم رو طبق عادتِ همیشگی روشن کردم و دوپس دوپس! ناگهان سرِ چهار راه یه پرایدی همچین پیچید جلوم که ناخودآگاه دستم رو از روی جوی استیک (فرمونِ سفینه) برداشتم و هر دو در چند سانتیمتری ترمز کردیم! شوکه شدم! با اینکه صدای موزیکم زیاد بود ولی در اون لحظه ظاهرا چیزی جز صدای ترمز نشنیدم! کم مونده بود بوی ادکلنم تبدیل به بوی کافور بشه و صدای انکر و منکر (درست گفتم اسم این عزیزانِ جان رو؟) جای صدای جنیفر لوپز رو بگیره! با اون زاویه و شتابی که وجود داشت، اگر شوماخر بازی در نیاورده بودم، حتما به قا می رفتم ... !!

راننده پرایدی که پسرِ جوانی بود کلی عذر خواهی کرد که حواسم نبود و ندیدم و ببخشید و این حرف ها! از چهره ش مشخص بود خیلی ترسیده! یه لبخندی زدم و حرکت کردم! راستش تو شوک بودم که نتونستم چیزی بگم! وقتی از حالت شوک خارج شدم، فکرم مشغول شد به اینکه من شش ماهِ اول سال رو تقریبا هر روز (یا حداقل هفته ای سه روز) با سفینه میام بیرون و هر سری هفت-هشت کیلومتر جابجا میشم! سه تا چهارراه رد میشم! از عرض خیابون میگذرم و موقع برگشت هم بلوار رو یک طرفه میام که واقعا خطرناکه! با این حال اگر چند راننده ی حواس پرت مثل اون پرایدی به پستم بخوره، بی شک ترمزها به خوبیِ روزِ دوشنبه عمل نخواهد کرد...

******

چش قلمبه نوشت: خدایا اگر قراره یه روز تصادف کنم، خواهشا با سوناتایی سانتافه ای آزرایی لامبورگینی ای چیزی باشه نه با پراید ! اُفت داره واسه ما !

دانلود نوشت: اگر نفرستی سوسک میشی! به افتخارِ کودکان کار ||حجم: ۱۱ مگا بایت || دانلود ||  

فوت نوت: دختریَم چرا وبلاگتو حذف کردی؟!! یه خبر از خودت بده جانم نگران شدیم...

+ چه کارها که با ما نمیکنن! ماشالا بچه م هنرمنده! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

زیبا زیبا زیبا زیبا زیبا زیبا !

 اهل بازی نیستم! یعنی هستم ولی نه این مدلی! به هر حال حیثیتی شد و ملالی نیست جز پاسخگویی! پرسیدن که اگر ...

اگر ماهی از سال بودم : بهمن !

اگر یک روز هفته بودم :  سه شنبه !

اگر یک عدد بودم : 20 (البته الانم بیستم)

اگر جهت بودم : شرق !

اگر همراه بودم : بی شک همراه خوبی نخواهم بود !

اگر نوشیدنی بودم : آب طالبیِ خنک تو گرمای تابستون !

اگر گناه بودم : ترور !

اگر درخت بودم : فندق ! یکی از دوستانِ بسیار خوبم تو باغشون درخت فندق داشتن! دلم خواست جای اون درخت باشم!

اگر گل بودم : مریــــــــــــــم !

اگر آب و هوا بودم : بــــرف ! کولاک ! ریزشِ بهمن !

اگر رنگ بودم : ســـــــــبز ! آبی !

اگر پرنده بودم : یا رحیم ! (همون یا کریم ! من به یا کریم میگم یا رحیم)

اگر صدا بودم : صداي یا رحیم ها بعد از طلوع آفتاب ! عاشق صدای اولِ صبح یا رحیم هام !

اگر فعل بودم : چه سوال قابل تاملی !

اگر زمان بودم : اینم مثل سوال قبل قابل تامل بود !

اگر یک خیابان بودم : یه خیابانی مخصوص اعـــتراضات مـــدنی ! خیابانی که جز مـــعترضین کسی نتونه واردش بشه! نه نیروهای امـــنیتی نه اونایی که به اسم مــعترضین خسارت وارد میکنن! (نه فقط تو ایران، هر جای دنیا که باشه)

اگر یک فیلم بودم : جدایی نادر از سیمین !

اگر یک پزشک بودم : مغز و اعصاب (الانم کمتر از پزشک نیستم)

اگر یک پنجره بودم : شیشه هاش دو جداره باشه !

اگر تاریخ بودم : دوم خردادِ سال 76 !

اگر ساز بودم : سازِ مخالف !

اگر کتاب بودم : آموزنده، تاثیر گذار !

اگر طبیعت بودم : آبشار، رودخونه !

اگر حس بودم: هر حسی که توام با آرامش باشه !

اگر میوه بودم: توت فرنگی !

******

 

چش قلمبه نوشت: این شیطون بلاها   دارن چیکار میکنن؟!! (چقدم با حجاب)

 

دانلود نوشت: یکی از دوستان رقص نیمه نهایی سولماز رو خواسته بود. منم که کلا نمیتونم کسی رو دست خالی برگردونم! به افتخارِ همون دوست که یادم نیست کدومتون بودید! (مرضی جوووون بوده)

حجم: ۷ مگا بایت || لینک دانلود ||


فوت نوت: عنوان این مطلب رو پشت سرِ هم که تکرار کنید، میشه بازی بازی !

+ اینجا به ما جایزه دادن !

+ نگار جان، مهمونِ عتیقه ای که تا الان خاموش بودی، تولدت مبارک !


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

آن را که حساب پاک است !

هر جا سخن از بی اعتمادی است، نام بانک مرکزی ایران می درخشد ! نمیشه دیگه، نمیشه اعتماد کرد..! اینجا به یکی از سیاست های سال نودِ بانک مرکزی اشاره کرده بودم. بعد از اون همه گند و آبروریزی طلایی که راه انداختن، حالا رسیدیم به واگذاری سکه های پیش فروش! آدم وقتی جوگیر میشه تصمیماتی میگیره که بعدها به اشتباهش پی میبره..! بانک مرکزی هم جوگیر شد، دو دوتا چارتا نکرد، تو محاسباتش اشتباه کرد..! چهار ماهه، شش ماهه، در نهایت نه ماهه! به کجا چنین شتابان؟! چهار درصد مالیات بر ارزش افزوده، شد پنج درصد ! کسی هم حق اعتراض نداره! به متقاضیان و خریداران سکه های پیش فروش پیشنهاد پته (همون اوراق بهادار به ارزش سکه) میدن! مردم رو پپه فرض کردن!

حالا میگن یه سری از شماره ها هم لو رفته! واقعا؟!! چند روزه صحبت از تغییر رمز کارت هاست! فکر نمی کردم سیستم بانکی کشور انقدر ضعیف باشه! اگر همچین چیزی حقیقت داشته باشه، با این حساب هکرها خیلی راحت میتونن از طریق سیستم اینترنت بانک نفوذ کنن و حال کاربران رو بگیرن! البته با این تورم، پول تو حساب ملت نمیمونه که کسی بخواد به خودش زحمت بده و وارد کاربری مردم بشه! والا ! به قول "ف" که در راستای تغییر رمز کارت های عضو شتاب میگه: آنکس که حسابش پاک است، از محاسبه (از تغییر رمز) چه باک است!

******

چش قلمبه نوشت:  مردم چه چیزها که سرچ نمیکنن! جا داره یه خسته نباشید بگم به اونایی که با سرچِ bahmankarimi.blogfa.com به این وبلاگ رسیدن! واقعا این همه علم و دانش از آنِ کیست؟!

فوت نوت: چرا من نمیرسم به خیلی از شما دوستانِ جان سر بزنم؟!! با تاخیر خدمت میرسیم...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

خنده های زورکی!

بعضی ها وقتی از صمیم قلب میخندن اشک چشماشون جاری میشه (یه نوع مکانیسم دفاعی  تعریف شده) منم وقتی از ته دل میخندم، صِدام در نمیاد و شُرشُر اشک میریزم! یکی از فوایدش اینه که وقتی دلت گرفته و تو خلوت خودت داری گریه می کنی و ناگهان یکی وارد اتاق میشه و تو نمیخوای اون یک نفر بفهمه که داری گریه می کنی، میتونی طوری وانمود کنی که گویا یاد جوک یا خاطره ی خنده داری افتادی و داری با خودت مثل دیوونه ها می خندی...! من بارها از این روش استفاده کردم... نتیجه مثبت بوده... (باید حرفه ای عمل کنی طرف نتونه نوع اشک رو تشخیص بده)

******

چش قلمبه نوشت: برای سرگرمی مزاحم تلفنی هم بد نیست آ ! قدیمی هستن ولی با حاله ..!

گِرنس          عجب ببر          کدِ این          آدرس 118          شماره موتوری


فوت نوت: انقدر به منِ پیرمرد گیر ندید که آپ کن! کلی کار دارم! باید به خودتون سر بزنم!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

نبردی دیگر ...

مرور میکنم: علائم تب و لرز، دلشوره، احساس سرما، ساعتی بعد، شروع تب و لرز، بی اشتهایی، حالت تهوع، تشدید تب و لرز، حرارت بدن چهل درجه، ثمره ی تلاش و تکثیر باکتری هایی که در سلول های بدن ما جا خشک کردن! چند روز لب به غذا نزدن بدونِ احساس گرسنگی، اتونومیک دیس رفلکسی، دل درد، سر درد، نوسان فشار خون، اورژانس، خون گیری از سرخرگ (با خون گیری معمولی فرق داره) پارازیت در نوار قلب بدلیل تنش داخل بدن، بستری، شروع تزریق داروهای پادزیست با دز بالا، تخت خالی در بخش مردان نیست، اوضاع روحی روانی افتضاح، حرارت بدن نزدیک چهل و یک درجه، بعد از ساعت ها، خالی شدن تخت و انتقال به بخش، شب، تب و لرز، ادامه ی بی خوابی، تزریق مرتب آنتی بیوتیک ها، کاهش نسبی حرارت بدن، اسکن از ریه، سونوگرافی شکم، قطع تب، نمونه گیری از مغز استخوان، ترخیص، همراه با کلی دارو ...

+ در حال حاضر خوبِ خوب، در خدمت دوستان هستم...

 + چقدر شما دوستان با محبت هستید...

******

چش قلمبه نوشت: پیرامون پست قبل، چند اعتراف دیگه دریافت شد که یکیش در حد چش قلمبه بود! ملاحظه بفرمائید

فوت نوت: تعدادی از کامنت های پست قبل رو جواب دادم ولی خیلی هاش موند دیگه بیخیال شدم! پوزش ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  | 

هنرِ الکی شاد بودن!

نمی دونم این وبلاگ چه خاصیتی داره که همه در بدو ورود و اوایل آشنایی تصور میکنن طرف از این پسرای سوسولِ مرفه و بی دردِ که خوشی زده زیر دلش و بزرگترین دغدغه های زندگیش برداشتن زیر اَبرو و تنظیم باد لاستیک های پهنِ ماشینش و ایناست! لابد وبلاگ نویسی هم به تفریحاتش اضافه میکنه که از پسرِ همسایه عقب نباشه! همراه با این تصورات، یه حس نفرت هم بوجود میاد و دوستِ تازه وارد همچین دلش میخواد خفه م کنه! بعد به مرور زمان و آشنایی بیشتر و مطالعه ی پروفایلم، نظرشون 360 درجه تغییر میکنه و میگن ای دل غافل تعریف ما از درد ناقص بوده! تا الان چند نفر رسما اعتراف کردن که نظرشون در مورد من کاملا متفاوت با اون چیزی هست که در نگاه اول داشتن!

حتی اخیرا پرسیدن: تو چرا انقدر خوشحالی؟! اونوقت مثلا منم بیام اینجا برای دوستان از دردام بنویسم که چی بشه؟! هر موقع هم بخوام از مشکلات شخصی یا از هر موضوعی که بار منفی داره بنویسم، طوری بیان می کنم که اون بارِ منفی مطلب خنثی بشه! تو این مملکت همه به اندازه ی کافی دغدغه و گرفتاری دارن... تحریم، تورم، مشکلات جامعه و فشارهای روحی انقدر زیاد هست که الکی شاد بودن هنر محسوب میشه!  نه همیشه، حداقل گاهی، یه لبخند به دوستانت هدیه کن... هنرمند باش... 

******

چش قلمبه نوشت: یعنی شیفته ی ادبیات این بچه ام! برگشته میگه: یه نقاشی بکشم کفِت بخاره !! (زبونش نمیچرخه بگه کفت بِبُره)

فوت نوت: من معتقدم اگر چشم های شور، باعث سقوط بشن، پس این توانایی هم دارن که از سقوط جلوگیری کنن! فقط باید قطب مثبت این چشم ها تقویت بشه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391   توسط انگشتِ کوچیکه بهمن  |